خمیازه های همیشه ... Gape forever

خمیازه های همیشه ... Gape forever
مطالب مطبوعاتی من

همیشه باید بهانه ای وجود داشته باشد که آدم را به زندگی وصل کند. مثل خانه ای که بعد از سفری طولانی در انتظار توست، مثل وقتی که هر چقدر سفر پر از تجربه و حس های خوب باشد، خانه موهبتی دیگر است که پس از بازگشت به آن حس امنیت در زیر پوستت می دود و مثل تجربه ی اولین باران، از حس خوبش سرشار می شوی.

همیشه بهانه ای وجود دارد که هرقدر هم حالت خوب باشد می تواند خوب ترت کند. همیشه سرودی مقدس، جمله ای از زبانی باستانی و یا فنجان چای بی مقدمه ای وجود دارد. همیشه خوابی شیرین، خوابی سرشار از باران و سپیدی و لبخند وجود دارد که نشانت می دهد معجزه ها وجود دارند، به تو نزدیک می شوند و اگر باورشان کرده باشی هر لحظه آماده اند تا تو را در آغوش بگیرند.

صدای موسیقی مقدسی که حالا به گوش من می رسد صدای معجزه است. در روزگاری بسیار دور، در شهری هم عرض جغرافیایی شهر من اما بسیار دور، صدایی گرم برای من خوانده است. انگار که پرده از راز قلب من برداشته باشد، در دلم شوری شگفت برپا شده است.

همیشه باید بهانه ای وجود داشته باشد که آدم را به زندگی وصل کند. همیشه باید چیزی وجود داشته باشد تا قلبت را زیر و رو کند که هروقت سراغش را گرفتی مثل معجزه حال خوبت را خوب تر کند.

من از سفری یک ساله بازگشته ام و از آن جغرافیای دور و بارانی موسیقی مقدسی با خودم آورده ام. هر وقت صدای این معجزه در فضا می پیچد خانه ی من آن شهر دور می شود. همان خانه که موهبتی دیگر است پس از بازگشت از یک سفر.


By Leonid Afremov

۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۹:۵۸
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

دیگر نگران گذشته نیستم. آن بخش از گذشته که با تو بوده، حالش خوب شده است. دیگر کابوس های شبانه نمی بیند و آشفته از خواب نمی پرد. تو که تنها بازمانده از پنج سالگی های من هستی، آخرین دارایی آدمی بر باد رفته بودی. آخرین دارایی آدمی بر باد رفته، امید اوست و تو مثل پایان امیدواری ها، همه چیز را درست کردی. گذشته ای از دست رفته را به حالایی شادگونه وصل کرده ای. تو پلی بوده ای که با طرح لبخندت که هنوز مثل روزهای پنج سالگی ام دلگرم کننده است، از دست رفته ها را به تنها دارایی باز گردانده ای.

حالا اگر خواب راهروی خانه ی قدیمی را ببینم، خواب ببینم دوباره نسیم افتاده است میان پرده ها و از حضورش تمام راهروی خانه بوی بهار گرفته است، حالا اگر پرده های سفید را کنار بزنم و به حیاطی که از باران بهار خیس شده نگاه کنم و اگر تو را ببینم و ته دلم مثل پنج سالگی هایم ذوق پنهانی بدود، دیگر نگران پایان این رویای سپید نیستم. می دانم از رویای من بیرون آمده ای و لبخندهایت در امتداد واقعیت زندگی جریان دارند. حالا بعد از اینکه از خواب شیرین بیدار می شوم، غم سراغم را نمی گیرد. می دانم آنقدر نزدیک هستی که می توانم خواب هایم را هم برایت تعریف کنم و به تو بگویم تلفیق باران بهار و نسیم افتاده میان پرده های سفید، توصیف بزرگی از بهشت کوچک من است.

دیگر نگران گذشته نیستم. آن بخش از گذشته که تو راوی اش بوده ای، حالش خوب شده است.


by: Edward Gordon

۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۳۰
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian
از تمام جغرافیای شهر، انگار تنها روی خانه ی ما باران می بارد. تنها بر بام اتاق من. صدایش بی وقفه شنیده می شود اما وقتی از پنجره سرک می کشم بارانی نمی بینم. تنها هوا ابری ست.
در اتاق من باران می بارد. من حتی نیمه شب از صدایش بیدار می شوم. با شگفتی پرده را کنار می زنم و باز... باران نمی آید. بیرون باران نمی آید. پس این صدای بی وقفه ی ریزش از کجا می آید؟
به گمانم در گذشته هم این صداها را شنیده ام. در بخشی از روان شناسی، زیر مجموعه ی بحثی از توهمات، مبحثی برای توهم شنیدن صدای باران داریم؟ من به این توهم دچار شده ام.
توهم ها همیشه هستند. همه جا هستند. خیال تمام شدن ندارند، هرچند گاهی خودم هم برای ماندنشان دست پیش برده ام. خودم آنها را نگه داشته ام...
شب ها از در اتاق وارد فضای تک نفره ام می شوند. من دارم مثل همیشه کارهایم را انجام می دهم. دارم یادداشت می نویسم، درس می خوانم، کتاب ورق می زنم، زبانی باستانی می خوانم، دارم در سکوت به رویاها فکر می کنم... می آیند. صدای ریزش باران با آن ها وارد اتاق می شود. من حتی گاهی از حضور این توهم سرمست شده ام. حالم را خوب کرده است. آنقدر باورش کرده ام که به واقعیت نزدیک شده است. آنقدر نزدیک که باور می کنم باران می آید. پشت پنجره می روم...
حالا صدای موسیقی باران لا به لای صدای تق تق دکمه های کیبورد شنیده می شود. هر لحظه صدایش بلندتر می شود. من صدای ریزش باران را کامل می شنوم. باید سراغ پنجره بروم. همین حالا که تایپ این کلمه ها تمام شود سراغ پنجره می روم. شک ندارم که دیگر دارد باران می بارد. یک باران شبانه ی دلپذیر؛ از آن هایی که آشفتگی های روح را آرام می کند؛ از آن هایی که تا صبح بند نخواهد آمد...


Debra Hurd
by: Debra Hurd
۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۳۱
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

عادت دیرینه ای باید باشد. شاید به زمان های خیلی دور، آن روزهایی که از شدت دور بودن انگار مه گرفته اند، برگردد. به دورانی قبل از تمدن های دنیا حتی.

لابد آن روزها، شب ها طولانی تر از هر زمان دیگری بودند. لابد آن شب ها دیوانه های بی قرار بیدار می ماندند و به دنیای شگفت انگیز و مبهمی فکر می کردند که هزار ناشناخته پیش رویشان قرار داده بود. حتما از میان آنها کسانی بوده اند که شور دیوانگی در سر داشته اند؛ همان هایی که از هزار فکر بی سر و ته خوابشان نمی برد و شب ها را تا سپیده بیدار می ماندند. لابد در همین زمان های شب زنده داری بود که شروع به کشف دنیا کردند.

دیوانه ای شبیه به من آتش را کشف کرد. بی شک سرش پر بوده از بی قراری ای تب آلود، که پی نور می گشت. روشنایی را دیده بود، گرمای خورشید را حس کرده بود و حتما با خودش هزار بار تکرار کرده بود: "می دانم چیزی وجود دارد که شب ها را هم گرم و روشن می کند." حس می کنم بی قراری بی وقفه اش شور کشف آتش را در وجودش انداخته بود.

لابد این عادت شب زنده داری از همان زمان به من به ارث رسیده است. هر شب، ابتدای شب به خودم قول می دهم تمام شورها را در دلم سرکوب کنم و زود بخوابم اما همین که ساعت از دوازده می گذرد شوری دیرینه در سرم بیدار می شود.

این دیوانگی هرشب تکرار می شود. بیدار می مانم و می نویسم، فکر می کنم، می خوانم، مرور می کنم. بیدار می مانم و تا نزدیکی های سحر به هزار ماجرای دور و دراز، به هزار اتفاق و رسالت و هزار راهِ رفتنی فکر می کنم.

نیمه شب از هزار فکر دور و درازم بر می گردم. به خودم یادآوری می کنم باید بخوابم، یادآوری میکنم فردا صبح دوباره باید همراه زندگی عادی پیش بروم، می گویم وقتی برای خوابیدن نداری، اما شور دیوانه حرف منطق سرش نمی شود؛ آنچنان در وجودم بیدار است که شور کشف آتش انسان های اولیه را در شب ها بیدار نگه می داشت. به همان قدرت و شکوه. من هم شبیه به آن آدم ها هستم انگار که همین لحظه برای اولین بار با شور دیوانگی هایم رو به رو شده ام، چنان محو حضورشان می شوم که تا صبح در بیداری هم خواب شیدایی می بینم.


۲۲ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۲
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

پشت آن پنجره ی بلند ایستاده بودم که نور را بازتابانده بود. پشت آن پنجره بودم؟ آنجا بودم که احساس کردم نشانه ها به من بازگشته اند؟ بله، پشت آن پنجره ایستاده بودم اما داشتم با سرعتی نزدیک به نور از آن لحظه فرار می کردم. همه مرا می دیدند که آنجا ایستاه ام اما در اصل ساعت ها بود که از آنجا رفته بودم.

نمی خواستم به آن خاطره های دور پرت شوم. نمی خواهم به آن خاطره های دور پرت شوم. خیال کرده ام تکلیف خودم را با آن خیال روشن کرده ام اما هیچ کاری نکرده بودم. فقط گذر زمان کمی آن را رقیق کرده بود.

روزهای چهل و چهار سالگیت گذشته اند. من تمام روزهای گذشته حواسم به گذر چهل و چهار سالگی ات بود. چقدر دلم می خواست چهل و چهار سالگیت را با خنده ای بلند به یادت بیاورم، چقدر دلم می خواست ذوق کنم از این تناسب زیبای سن ات و چقدر فکر می کردم دلم خالی می شود از اینکه رو در رویت بایستم و فکر کنم حالا چشم هایت چهل و چهار ساله اند.

چشم هایت چهل و چهار ساله شده اند. باید سن عجیبی باشد این سن. تو را سرشار تر از سال های پیش کرده است؛ چشم هایت را به خنده انداخته است و دست هایت را جوان تر کرده است.

راستی گفته بودم چهل و چهار سالگی خیلی به تو می آید؟


۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۳
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian
حرف هایی هستند که این روزها در ذهنم می چرخند اما توان نوشتن شان را ندارم. احساس می کنم کلمه هایم شبیه خودم نیستند. من مجبور بوده ام سکوت کنم و این سکوت هرگز معنی خالی بودن نمی داد.
برعکس، من پر بودم از تمام کلمه هایی که در ذهنم می چرخیدند اما دیگر توانایی گفتن شان را نداشتم. همین حالا که دارم می نویسم نگرانی مبهمی انتهای قلبم وجود دارد که مرا می ترساند که نکند نتوانم این متن را تا انتها بنویسم.
این روزها با خودم زیاد حرف می زنم. در دلم شورش عجیبی به راه افتاده است. من یک سرزمین اشغال شده نه توسط دشمن که توسط خودم هستم. من به اشغال خودم در آمده ام.
چند روزی ست به هشت سالگی ام فکر می کنم. دفتر آن روزهایم را ورق می زنم و از خواندن آن خاطرات، به طرز بی رحمانه ای دلتنگ می شوم. کدام اشغال گری را دیده ای که سرزمین خودش را تصرف کند و هر روز هزار بار خودش را عذاب بدهد؟
راستی چرا گریه نمی کنم؟ چرا با اینکه دلم تنگ می شود دیگر گریه نمی کنم؟ لابد قطع امید کرده ام از خودم. شاید حالم خوب نیست که دست دراز کرده ام به سمت خاطره ای دور و آن را از نو برای کسی که کودکی هایم را کنارم نبود - بی رحمانه کنارم نبود - برملا کردم. من به آغوش عاطفه ی کسی پناه برده ام که خودش هم به تصرف کوچه های بن بست درونش در آمده است.
دارم در خودم زندگی می کنم؛ در رویاهایم راه می روم، آن شعر غمگین ملی مکزیکی را زمزمه می کنم و در ذهنم می چرخد: آماندا، آماندا...
حرف هایی هستند که این روزها در ذهنم می چرخند اما توان نوشتنشان را ندارم. لطفا برای کمک به این سرزمین اشغال شده نیایید. من در جنگ با خودم پیروز خواهم شد. اما از حرف هایی که نمی توانم بنویسم می ترسم. آنها توانایی عجیبی برای تسلیم کردن جهان من دارند.
۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۱
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

این روزها که تند تند کارهایم را انجام می دهم، این روزها که حواسم به تاریخ و ساعت نیست، که اگر از من بپرسی "چند شنبه است" یا اگر بگویی "یکشنبه منتظر بودم نیامدی"، حتی اگر بپرسی "توچال را برای کِی بگذاریم؟"، هیچ جوابی ندارم.

روزهای متوالی ست که روزها و شب ها در هم پیچیده اند و آخرین تصویری که از خودم به یاد می آورم شاید برای ماه ها پیش باشد. کدام تصویر؟ نمی دانم. لابد آن روزها هنوز همه چیز سر جایش بوده است.

من به فراموشی عجیبی مبتلا شده ام. از آن هایی که هیچ درمانی برایش نیست. بی مقدمه در خیابان راه می روم و بی هوا از خودم می پرسم دارم کجا می روم؟ حتی زمانی که یادداشت های همیشگی را می نویسم یک باره مکث می کنم و می گویم داشتم در مورد چه می نوشتم؟ من جز لحظه های همین حالا چیزی را به یاد نمی آورم.

حالا تند تند کارهایم را انجام می دهم. نه اینکه برای تمام شدنشان عجله ای داشته باشم. من نه، زندگی برای دیدن پایان آن ها عجله دارد. هر روز کوهی از کار را انجام می دهم، شب ها بیدار می مانم و طرح می کشم و دوباره صبح - که اصلا نمی دانم درست از چه زمانی شروع می شود - دنبال کارهای هول هولکی می روم. با این همه احساس می کنم این روزها دچار یک رکود پنهان هستم.

حواسم نیست که روزها می گذرند و چهل و سه سالگی ات تمام می شود. حواسم نیست که در یک ظهر مردادی در آستانه ی چهل و چهار سالگی قرار می گیری و انگار خودت حواس پرت تر از من هستی. هنوز داری دنبال بهانه هایت می گردی...

از وقتی سی و هفت ساله بودی بارها تو را از دست داده ام. از دست دادن، آدم را سخت می کند. آدم، بی عاطفه می شود و بی تفاوت. از دست دادن اتفاق وحشتناکی ست که تو اجازه داده ای بارها رخ بدهد.

حالا گاهی راه می روی، گاهی پشت پنجره می ایستی، گاهی به ساعتت نگاه می کنی و گاهی احساس می کنی دلتنگ شده ای. من از تو یاد گرفته ام وقتی در چهل و سه سالگی دلتنگ شدم، هیچ کاری انجام ندهم. تنها به ادای این کلمه ها اکتفا کنم و باز به تنهایی های خودم پناه ببرم.

هنوز تند تند کارهایم را انجام می دهم اما می دانم رکودی مغموم پشت این دویدن ها وجود دارد. در دنیای بیرون بالاتر می روم و در دنیای درونم سقوط می کنم. هیچ مانعی مرا از این سقوط باز نخواهد داشت. من بارها از ارتفاع خیال های تو سقوط کرده ام. باکی نیست اگر یک بار دیگر - و بارهایی دیگر - سقوط کنم.

حالا باید کارهایم را انجام بدهم، کارهایی که هیچ وقت تمام نمی شوند. راستی فکر کنم حالا حالاها فرصت نشود که به توچال برویم.


۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۹
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

بالاخره یکی از همین روزها... یکی از همین روزها... نمی دانم قرار است یکی از همین روزها چه اتفاقی بیفتد. فقط می دانم باید یکی از همین روزها بلند شوم و بزرگترین قدم دنیا را در دنیای خودم بردارم. احساس می کنم اتفاقی در شرف افتادن است و فقط کافی ست بلند شوم...

این روزها، این روزهایی که هزار و یک فکر در ذهنم بالا و پایین می روند... خب من همیشه اینطور بوده ام. همیشه بلند شده ام تا هزار و یک کار را انجام بدهم اما این بار فرق دارد. می دانم اگر بلند شوم اتفاق مهمی می افتد اما هیچ کاری نمی کنم.

با وجدانی خط خطی خودم را پشت روزمرگی ها چپانده ام. می گویم بگذار این کار را انجام بدهم بعد... بگذار این یادداشت را بنویسم بعد... بگذار این گزارش را تنظیم کنم بعد... بعد، از تمام اتفاقات خوبم می گذرم. به خودم می گویم بگذار از این بگذرم تا بعدی... قرار است از یکی از همین اتفاقات خوب برداشتن آن قدم مهم را شروع کنم. 

کاش این روزها کمی حوصله ی سال های پیش را داشتم. نه اینکه نا امید باشم و تن داده باشم به جریان همیشگی. من خوب خوب خوبم. در سکون و سکوت خودم خوبم. در سکون و سکوت خودم مرتب تکرار می کنم بلند شو بلند شو بلند شو. باید کاری کنم. اما از کجا این قدم را بردارم؟ شاید بهتر باشد اول یک لیوان چای بریزمٰ و پنجره را باز کنم... شاید فردا هوا بهاری شود و بهار مرا هل بدهد به سمت آغاز ... بگذار فردا برسد...


۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۳
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

سی و هفت سالگی باید سن عجیبی باشد. من بارها خواب سی و هفت سالگی ام را دیده ام.


- چطور بود؟


زنی بودم در یک خانه ی بزرگ با گلدان هایی که سبز بودند و زیبا. دیوارهای خانه پر از حسی سرشار بودند. جالب اینجاست بارها سی و هفت سالگی تو را هم در خواب دیده ام.


- من؟ از کجا می دانستی سی و هفت ساله ام؟


دو چیز هیچ وقت به آدم دروغ نمی گویند؛ خواب و احساس. از روی خواب و احساس می توانی حقیقت را پیدا کنی. من در خواب نمی دانستم سی و هفت ساله ام، "احساس" می کردم. خواب می دیدم و در خواب احساس می کردم سی و هفت ساله ای دیاکو. این حقیقت محض است.


- و خودت هم در همین خواب ها سی و هفت ساله بودی؟ مثل من؟


در آن خواب ها فقط تو را می دیدم، تصویری از خودم نداشتم.


- چیزی که به آن می گویند عشق؟ که سراپا طرف مقابل را می بینی و خودت هیچ می شوی؟


نه دیاکو. من از چیزی فراتر از یکی شدن در عشق حرف می زنم. به نظرم این یکی شدن ناشی از یگانگی روح است.



۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۴
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

قصه هزار و یک شب است قصه ی شب بیداری های من. نمی دانم شب چندم است که تا سپیده بیدار می مانم و عکس ها را برای پیدا کردن خودم زیر و رو می کنم.

من در آن عکس ها گم شده ام. هیچ کس نمی تواند پیدایم کند. هرشب کنار یک استکان چای به سرزمین فکر می کنم.

من می دانم پراگ در کدام عرض جغرافیایی روحم قرار دارد. می دانم مسکو در کدام زون جغرافیایی زندگی ام است. من معنای سرزمین را در روح پراگ پیدا کرده ام و از آن شب بی قرار تر از همیشه برای شهری که سرزمین است کلمه می بافم.

بالآخره شب بیداری ها نتیجه خواهد داد. خواهم فهمید از کدام پنجره ی رو به جهان به سرزمین راه پیدا خواهم کرد. یک روز صدای سرودی کهن در ذهنم خواهد چرخید و من خودم را در عکس ها پیدا خواهم کرد.

حالا به قصه ی اسرار آمیز شب گوش می دهم. هر قصه روح بی قراری ست که شب ها سراغم می آید تا بلکه کنار پنجره ی اتاق من آرام بگیرد.

چیزی تا سپیده دم نمانده است...


۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۷
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian