خمیازه های همیشه ... Gape forever

خمیازه های همیشه ... Gape forever
مطالب مطبوعاتی من

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

نمی شود تمام درهای جهان را بست؟ چقدر به یک تنهایی مفرط نیاز دارم. خودم باشم و کتاب هایم و صدای جادویی نت های درونم.

چقدر شبیه به اتفاق های خوب نیستم. شبیه به "قرار بود" هایم نیستم. در یک قدمی ام بودند که دست دراز کردم بگیرمشان. به محض خواستنم دور شدند و از من هزار سال نوری فاصله گرفتند.

روی پله های "جام جم" ایستاده بودم که به قله های درونم فکر می کردم. مسیر خوب "خیابان" را قدم می زدم که خودم را به یاد آوردم. از هوای ناب "تولید" نفس کشیدم که همه چیز یادم آمد. چقدر آن روز شبیه به اتفاق های خوب بودم. چقدر شبیه به "قرار بود" هایم بودم. چقدر خودم بودم.

مرا بی رحمانه بیرون می کشند از مرزهای خودم. مرا به حال خودم رها نمی کنند. مرا به بر باد رفتگی ها وصل می کنند و کوتاه نمی آیند از بغض هزار ساله شان.

کوتاه نمی آیم از بغض هزار ساله ام. مثل کودکی ناگزیر، پا به زمین می کوبم و از خودم جدا نمی شوم. جام جم را، خیابان عارف را، حس های ناب یکشنبه ها و کتاب های مورد علاقه ام را، نوشتنی که تمام زندگی ام است، حتی هوای خنک شب های حرم امام رضا را و گریه های شب های قدر را، شهود و جمکران و نور و فلسفه ی سهروردی را، همه خدایی اسپینوزا را و برتری های کگارد را، پیراهن سفید و تمام خنده های به مرز چهل و دو سالگی رسیده را، نه. هیچکدام را رها نمی کنم. پا بر زمین سرنوشت می کوبم و از ذات خودم کوتاه نمی آیم.

۳۱ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۱۳
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

خسته بودم؛ مثل تمام لحظه هایی که خانه را مرتب می کردم و به از دست نرفته هایم فکر می کردم. خسته بودم مثل تمام لحظه هایی که کتاب می خواندم و چای می خوردم. مثل تمام لحظه هایی که بی هدف کنار پنجره می ایستادم و به اتفاق های خوبی که در شرف افتادن، برباد رفته بودند، فکر می کردم. مثل تمام لحظه هایی که خواستم ولی نشد، رفتم ولی نرسیدم، دیدم ولی گریه گردم، دوست داشتم ولی تاوان پس دادم...

به مهمانی ام بیا. کسی در این خانه به پیشوازت چراغ روشن خواهد کرد. کسی شاخه های مریم در گلدان خواهد گذاشت و برایت چای با نعنا دم خواهد کرد.

خانه ام سکوت است. پرده ها را کشیده ام و در تنهایی خودم کتاب هایی قدیمی می خوانم. حتی دارد یادم می رود آن روزها چطور صدایت می زدم.

به پنجره های خانه ام نگاه کن. هیچ صورتی دیگر از آن بیرون را بی هدف تماشا نمی کند و به اتفاق های خوبی که در شرف افتادن، برباد رفته بودند، فکر نمی کند. همه چیز از دست رفته است و من پرده ها را کشیده ام...


۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۳
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

هنوز برنگشته ام از خودم. هنوز در غار تنهایی ام نشسته ام و بیرون نمی آیم. باید یکی مرا برگرداند. یکی که هیچ کس نیست. یکی که حتی خودم هم نیست. یکی می تواند مرا برگرداند که حالا دارد نگاهم می کند. حالا زمان خوبی برای حرف زدن با اوست. رمضان، ماه من و اوست. خودش می تواند مرا دوباره به خودش بازگرداند. 



I'm still not returned

I sit on my own and do not come out yet
One should return me
One that no one
One that is not my
Who can I turn to look at me now
Now is a good time to talk with him.
Ramazan is a month of me and him
He can take me back to himself again



Ich bin immer noch nicht zurückgegeben

Ich sitze auf meinem eigenen und noch nicht herauskommen
Man sollte mich zurück
Eine, die niemand
Eine, die nicht meine
Wer kann ich mich wenden, um mich jetzt sehen
Jetzt ist ein guter Zeitpunkt, um mit ihm zu sprechen.
Ramazan ist ein Monat von mir und ihm
Er kann mich wieder zu sich selbst wieder zu nehmen



Я до сих пор не вернулся

Я сижу у себя, и не вышли еще
Надо вернуться меня
Не один, что ни один
Тот, который не мое
Кому я могу обратиться, чтобы посмотреть на меня
Сейчас хорошее время, чтобы поговорить с ним.
Рамадан является месяцем мной и ним
Он может взять меня к себе снова.





۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۰
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

غمگین نه، بی حوصله نه، دلتنگ و کلافه نه، چقدر منتظرم... احساس می کنم هیچ وقت در زندگی ام تا این اندازه منتظر نبوده ام. شبیه به ماهی کوچکی که آنقدر منتظر دریا بوده، خودش را دریا می بیند.

من در چیزی، اتفاقی، جایی، خودم را عوض کرده ام و حالا آن چیز، آن اتفاق و آن جا هستم.

منتظرم پرده برداشته شود؛ منتظرم برملا شوم... 


I'm not sad, I'm not bored
Do not miss
I am waiting
I feel in my life so I've been waiting for ever
I am like a small fish
Because the sea thinks that his dream sea
I have changed something, somewhere, something
Now, I'm that thing, it happened, and where
I'm waiting, I'm waiting until everything is taken to be exposed




Ich bin nicht traurig, ich bin nicht gelangweilt
Nicht verpassen
Ich warte
Ich fühle mich in meinem Leben, also habe ich immer gewartet
Ich bin wie ein kleiner Fisch
Weil das Meer denkt, dass sein Traum Meer
Ich habe etwas, irgendwo, etwas geändert
Nun, ich bin das Ding, es passiert ist, und wo
Ich warte, ich warte bis alles unternommen, um ausgesetzt werden




Я не грустный, я не скучно
Не пропусти
Я жду
Я чувствую в моей жизни, поэтому я ждал когда-либо
Я, как рыбки
Потому что море считает, что его мечта море
Я изменил что-то, где-то что-то,
Теперь, я, что вещь, это случилось, и где
Я жду, я жду, пока все не будет принято подвергаться







۲۶ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۷
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

خودم را جا گذاشته ام. برای چندمین نه، هزارمین بار است که ناغافل می فهمم جا مانده بودم. لحظه ای را که جا می مانم یادم نمی آید. اصلا نمی دانم دقیقا کدام لحظه جا می مانم. فقط با تلنگری یادم می افتد که باید خودم را بردارم و از "خود نبودنم" بیرون بزنم.

میان عجیب ترین ها خودم را پیدا می کنم. میان چیزهایی که فکرش را هم نمی کردم. با خودم می گویم کجاها که رفته بودم و خبر نداشتم.

دست خودم را از این سو و آن سوی جهان می گیرم و پیش خودم می آورم. من حتی در چشم های مرد تگزاسی که برایم نوشت جا ماندم. من کنار تصویر شب باشکوه مسکو، من در تمام اسلایدهایی که استاد نشانم داد جا ماندم.

به خودم تعلق ندارم. شبیه بادبادکی شده ام که هر لحظه اضطراب پاره شدن نخ اش را دارد. خودم از دست های خودم رها می شوم و بالا می روم. مهم نیست به کجا می رسم. بی شک رسالت بادبادک های دنیا بالا رفتن است نه پایین آمدن و بالا رفتن بهتر از ماندن است.

از زمانی که خودم را در هوای سرد عکس آدام پیدا کردم خیلی می گذرد. تعجب کرده بودم. باورم نمی شد. به مسکو و باکو خون می کشید که جا ماندم اما پراگ چی؟ سرنوشت مشترکم با پراگ چه بود؟ از ذوق پیدا کردن خودم، دست به کار شدم و برای آدام نوشتم: سرزمین های دور زیباست... پراگ... استانبول... آمستردام... *

دیگر حواسم را جمع نمی کنم که اگر جایی رفتم، اگر حسی را، عطری را، اگر اتفاقی را تجربه کردم بعد تمام خودم را با خودم ببرم. بی فایده است. می گذارم و می گذرم. من همیشه جا می مانم چه حواسم باشد چه نباشد.

نگرانم نکند جاماندگی ها ذره ذره مرا کم کند تا حدی که دیگر چیزی از من نماند. کاش خدا رسالت جدیدی به بادبادک ها بسپارد...


* بخشی از شعر رسول یونان


۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۰
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian