خمیازه های همیشه ... Gape forever

خمیازه های همیشه ... Gape forever
مطالب مطبوعاتی من

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پراگ» ثبت شده است

قصه هزار و یک شب است قصه ی شب بیداری های من. نمی دانم شب چندم است که تا سپیده بیدار می مانم و عکس ها را برای پیدا کردن خودم زیر و رو می کنم.

من در آن عکس ها گم شده ام. هیچ کس نمی تواند پیدایم کند. هرشب کنار یک استکان چای به سرزمین فکر می کنم.

من می دانم پراگ در کدام عرض جغرافیایی روحم قرار دارد. می دانم مسکو در کدام زون جغرافیایی زندگی ام است. من معنای سرزمین را در روح پراگ پیدا کرده ام و از آن شب بی قرار تر از همیشه برای شهری که سرزمین است کلمه می بافم.

بالآخره شب بیداری ها نتیجه خواهد داد. خواهم فهمید از کدام پنجره ی رو به جهان به سرزمین راه پیدا خواهم کرد. یک روز صدای سرودی کهن در ذهنم خواهد چرخید و من خودم را در عکس ها پیدا خواهم کرد.

حالا به قصه ی اسرار آمیز شب گوش می دهم. هر قصه روح بی قراری ست که شب ها سراغم می آید تا بلکه کنار پنجره ی اتاق من آرام بگیرد.

چیزی تا سپیده دم نمانده است...


۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۷
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

 زمستانی که تمام می شود و پاییزی که تمام شد. دیگر نیمه ی دوم سال، کشنده و سرد نیست. حالا گرمای هر استکان چای می تواند سرما را از بین ببرد. آن روزهای سرد گذشته اند. یخ زدگی تا قلبم رسیده بود و وقتی چای می خوردم قلبم آب می شد. بعد قطره ها از چشم هایم سرازیر می شدند.

این روزها دیگر زمستان هم مثل بهار است. غمگین نیست. بغض آلود نیست. دیگر حتی طنین صدای من در عصرهای زود هنگامش، اشک روحم را در نمی آورد.

نمی دانم اسم اش چیست. بزرگ شدن نیست. فراموش کردن نیست. شاید بشود گفت آن روزهای سخت را پشت سر گذاشته ام و خودم را هم همان جا، جا گذاشته ام.

از آن روزهایم سال های نوری فاصله گرفته ام. بغض نمی کنم. بی مقدمه صدایت نمی زنم. کمتر به خواب هایم سرک می کشی و هیچ غمی دیوانه وار سر به دیوار روحم نمی کوبد.

روحم آزاد شده است اما پایش می لنگد. یک روزهایی زخم خورده بود. زخم خوب نمی شود.

نشسته ام و به چیزهایی فراتر از زندگی فکر می کنم. شعر می خوانم و فلسفه را ورق می زنم. گاهی دست دراز می کنم و از بلندترین شاخه ی درخت دانش، سیب عرفان می چینم. چای می خورم و پنجره ها را از بُعد بسته بودنشان تماشا می کنم.

به مسکو فکر می کنم. به پراگ و هر نقطه ای که می شود عاشقانه نام سرزمین به آن داد. به جادوی مبهم دوست داشتن فکر می کنم که چطور آدم را به باد می دهد. به سرزمین و عرفان پایبند می مانم تا بیشتر از این تمام نشوم.


۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۳۳
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

خودم را جا گذاشته ام. برای چندمین نه، هزارمین بار است که ناغافل می فهمم جا مانده بودم. لحظه ای را که جا می مانم یادم نمی آید. اصلا نمی دانم دقیقا کدام لحظه جا می مانم. فقط با تلنگری یادم می افتد که باید خودم را بردارم و از "خود نبودنم" بیرون بزنم.

میان عجیب ترین ها خودم را پیدا می کنم. میان چیزهایی که فکرش را هم نمی کردم. با خودم می گویم کجاها که رفته بودم و خبر نداشتم.

دست خودم را از این سو و آن سوی جهان می گیرم و پیش خودم می آورم. من حتی در چشم های مرد تگزاسی که برایم نوشت جا ماندم. من کنار تصویر شب باشکوه مسکو، من در تمام اسلایدهایی که استاد نشانم داد جا ماندم.

به خودم تعلق ندارم. شبیه بادبادکی شده ام که هر لحظه اضطراب پاره شدن نخ اش را دارد. خودم از دست های خودم رها می شوم و بالا می روم. مهم نیست به کجا می رسم. بی شک رسالت بادبادک های دنیا بالا رفتن است نه پایین آمدن و بالا رفتن بهتر از ماندن است.

از زمانی که خودم را در هوای سرد عکس آدام پیدا کردم خیلی می گذرد. تعجب کرده بودم. باورم نمی شد. به مسکو و باکو خون می کشید که جا ماندم اما پراگ چی؟ سرنوشت مشترکم با پراگ چه بود؟ از ذوق پیدا کردن خودم، دست به کار شدم و برای آدام نوشتم: سرزمین های دور زیباست... پراگ... استانبول... آمستردام... *

دیگر حواسم را جمع نمی کنم که اگر جایی رفتم، اگر حسی را، عطری را، اگر اتفاقی را تجربه کردم بعد تمام خودم را با خودم ببرم. بی فایده است. می گذارم و می گذرم. من همیشه جا می مانم چه حواسم باشد چه نباشد.

نگرانم نکند جاماندگی ها ذره ذره مرا کم کند تا حدی که دیگر چیزی از من نماند. کاش خدا رسالت جدیدی به بادبادک ها بسپارد...


* بخشی از شعر رسول یونان


۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۰
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian