خمیازه های همیشه ... Gape forever

خمیازه های همیشه ... Gape forever
مطالب مطبوعاتی من

من در پراگ جا مانده ام I've been in Prague

دوشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۲۰ ب.ظ

خودم را جا گذاشته ام. برای چندمین نه، هزارمین بار است که ناغافل می فهمم جا مانده بودم. لحظه ای را که جا می مانم یادم نمی آید. اصلا نمی دانم دقیقا کدام لحظه جا می مانم. فقط با تلنگری یادم می افتد که باید خودم را بردارم و از "خود نبودنم" بیرون بزنم.

میان عجیب ترین ها خودم را پیدا می کنم. میان چیزهایی که فکرش را هم نمی کردم. با خودم می گویم کجاها که رفته بودم و خبر نداشتم.

دست خودم را از این سو و آن سوی جهان می گیرم و پیش خودم می آورم. من حتی در چشم های مرد تگزاسی که برایم نوشت جا ماندم. من کنار تصویر شب باشکوه مسکو، من در تمام اسلایدهایی که استاد نشانم داد جا ماندم.

به خودم تعلق ندارم. شبیه بادبادکی شده ام که هر لحظه اضطراب پاره شدن نخ اش را دارد. خودم از دست های خودم رها می شوم و بالا می روم. مهم نیست به کجا می رسم. بی شک رسالت بادبادک های دنیا بالا رفتن است نه پایین آمدن و بالا رفتن بهتر از ماندن است.

از زمانی که خودم را در هوای سرد عکس آدام پیدا کردم خیلی می گذرد. تعجب کرده بودم. باورم نمی شد. به مسکو و باکو خون می کشید که جا ماندم اما پراگ چی؟ سرنوشت مشترکم با پراگ چه بود؟ از ذوق پیدا کردن خودم، دست به کار شدم و برای آدام نوشتم: سرزمین های دور زیباست... پراگ... استانبول... آمستردام... *

دیگر حواسم را جمع نمی کنم که اگر جایی رفتم، اگر حسی را، عطری را، اگر اتفاقی را تجربه کردم بعد تمام خودم را با خودم ببرم. بی فایده است. می گذارم و می گذرم. من همیشه جا می مانم چه حواسم باشد چه نباشد.

نگرانم نکند جاماندگی ها ذره ذره مرا کم کند تا حدی که دیگر چیزی از من نماند. کاش خدا رسالت جدیدی به بادبادک ها بسپارد...


* بخشی از شعر رسول یونان


۹۴/۰۳/۲۵
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

پراگ