خمیازه های همیشه ... Gape forever

خمیازه های همیشه ... Gape forever
مطالب مطبوعاتی من

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Moscow» ثبت شده است

از تمام جغرافیای شهر، انگار تنها روی خانه ی ما باران می بارد. تنها بر بام اتاق من. صدایش بی وقفه شنیده می شود اما وقتی از پنجره سرک می کشم بارانی نمی بینم. تنها هوا ابری ست.
در اتاق من باران می بارد. من حتی نیمه شب از صدایش بیدار می شوم. با شگفتی پرده را کنار می زنم و باز... باران نمی آید. بیرون باران نمی آید. پس این صدای بی وقفه ی ریزش از کجا می آید؟
به گمانم در گذشته هم این صداها را شنیده ام. در بخشی از روان شناسی، زیر مجموعه ی بحثی از توهمات، مبحثی برای توهم شنیدن صدای باران داریم؟ من به این توهم دچار شده ام.
توهم ها همیشه هستند. همه جا هستند. خیال تمام شدن ندارند، هرچند گاهی خودم هم برای ماندنشان دست پیش برده ام. خودم آنها را نگه داشته ام...
شب ها از در اتاق وارد فضای تک نفره ام می شوند. من دارم مثل همیشه کارهایم را انجام می دهم. دارم یادداشت می نویسم، درس می خوانم، کتاب ورق می زنم، زبانی باستانی می خوانم، دارم در سکوت به رویاها فکر می کنم... می آیند. صدای ریزش باران با آن ها وارد اتاق می شود. من حتی گاهی از حضور این توهم سرمست شده ام. حالم را خوب کرده است. آنقدر باورش کرده ام که به واقعیت نزدیک شده است. آنقدر نزدیک که باور می کنم باران می آید. پشت پنجره می روم...
حالا صدای موسیقی باران لا به لای صدای تق تق دکمه های کیبورد شنیده می شود. هر لحظه صدایش بلندتر می شود. من صدای ریزش باران را کامل می شنوم. باید سراغ پنجره بروم. همین حالا که تایپ این کلمه ها تمام شود سراغ پنجره می روم. شک ندارم که دیگر دارد باران می بارد. یک باران شبانه ی دلپذیر؛ از آن هایی که آشفتگی های روح را آرام می کند؛ از آن هایی که تا صبح بند نخواهد آمد...


Debra Hurd
by: Debra Hurd
۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۳۱
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian

 زمستانی که تمام می شود و پاییزی که تمام شد. دیگر نیمه ی دوم سال، کشنده و سرد نیست. حالا گرمای هر استکان چای می تواند سرما را از بین ببرد. آن روزهای سرد گذشته اند. یخ زدگی تا قلبم رسیده بود و وقتی چای می خوردم قلبم آب می شد. بعد قطره ها از چشم هایم سرازیر می شدند.

این روزها دیگر زمستان هم مثل بهار است. غمگین نیست. بغض آلود نیست. دیگر حتی طنین صدای من در عصرهای زود هنگامش، اشک روحم را در نمی آورد.

نمی دانم اسم اش چیست. بزرگ شدن نیست. فراموش کردن نیست. شاید بشود گفت آن روزهای سخت را پشت سر گذاشته ام و خودم را هم همان جا، جا گذاشته ام.

از آن روزهایم سال های نوری فاصله گرفته ام. بغض نمی کنم. بی مقدمه صدایت نمی زنم. کمتر به خواب هایم سرک می کشی و هیچ غمی دیوانه وار سر به دیوار روحم نمی کوبد.

روحم آزاد شده است اما پایش می لنگد. یک روزهایی زخم خورده بود. زخم خوب نمی شود.

نشسته ام و به چیزهایی فراتر از زندگی فکر می کنم. شعر می خوانم و فلسفه را ورق می زنم. گاهی دست دراز می کنم و از بلندترین شاخه ی درخت دانش، سیب عرفان می چینم. چای می خورم و پنجره ها را از بُعد بسته بودنشان تماشا می کنم.

به مسکو فکر می کنم. به پراگ و هر نقطه ای که می شود عاشقانه نام سرزمین به آن داد. به جادوی مبهم دوست داشتن فکر می کنم که چطور آدم را به باد می دهد. به سرزمین و عرفان پایبند می مانم تا بیشتر از این تمام نشوم.


۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۳۳
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian