خمیازه های همیشه ... Gape forever

خمیازه های همیشه ... Gape forever
مطالب مطبوعاتی من

دلتنگ شدن در چهل و سه سالگی

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۱۹ ب.ظ

این روزها که تند تند کارهایم را انجام می دهم، این روزها که حواسم به تاریخ و ساعت نیست، که اگر از من بپرسی "چند شنبه است" یا اگر بگویی "یکشنبه منتظر بودم نیامدی"، حتی اگر بپرسی "توچال را برای کِی بگذاریم؟"، هیچ جوابی ندارم.

روزهای متوالی ست که روزها و شب ها در هم پیچیده اند و آخرین تصویری که از خودم به یاد می آورم شاید برای ماه ها پیش باشد. کدام تصویر؟ نمی دانم. لابد آن روزها هنوز همه چیز سر جایش بوده است.

من به فراموشی عجیبی مبتلا شده ام. از آن هایی که هیچ درمانی برایش نیست. بی مقدمه در خیابان راه می روم و بی هوا از خودم می پرسم دارم کجا می روم؟ حتی زمانی که یادداشت های همیشگی را می نویسم یک باره مکث می کنم و می گویم داشتم در مورد چه می نوشتم؟ من جز لحظه های همین حالا چیزی را به یاد نمی آورم.

حالا تند تند کارهایم را انجام می دهم. نه اینکه برای تمام شدنشان عجله ای داشته باشم. من نه، زندگی برای دیدن پایان آن ها عجله دارد. هر روز کوهی از کار را انجام می دهم، شب ها بیدار می مانم و طرح می کشم و دوباره صبح - که اصلا نمی دانم درست از چه زمانی شروع می شود - دنبال کارهای هول هولکی می روم. با این همه احساس می کنم این روزها دچار یک رکود پنهان هستم.

حواسم نیست که روزها می گذرند و چهل و سه سالگی ات تمام می شود. حواسم نیست که در یک ظهر مردادی در آستانه ی چهل و چهار سالگی قرار می گیری و انگار خودت حواس پرت تر از من هستی. هنوز داری دنبال بهانه هایت می گردی...

از وقتی سی و هفت ساله بودی بارها تو را از دست داده ام. از دست دادن، آدم را سخت می کند. آدم، بی عاطفه می شود و بی تفاوت. از دست دادن اتفاق وحشتناکی ست که تو اجازه داده ای بارها رخ بدهد.

حالا گاهی راه می روی، گاهی پشت پنجره می ایستی، گاهی به ساعتت نگاه می کنی و گاهی احساس می کنی دلتنگ شده ای. من از تو یاد گرفته ام وقتی در چهل و سه سالگی دلتنگ شدم، هیچ کاری انجام ندهم. تنها به ادای این کلمه ها اکتفا کنم و باز به تنهایی های خودم پناه ببرم.

هنوز تند تند کارهایم را انجام می دهم اما می دانم رکودی مغموم پشت این دویدن ها وجود دارد. در دنیای بیرون بالاتر می روم و در دنیای درونم سقوط می کنم. هیچ مانعی مرا از این سقوط باز نخواهد داشت. من بارها از ارتفاع خیال های تو سقوط کرده ام. باکی نیست اگر یک بار دیگر - و بارهایی دیگر - سقوط کنم.

حالا باید کارهایم را انجام بدهم، کارهایی که هیچ وقت تمام نمی شوند. راستی فکر کنم حالا حالاها فرصت نشود که به توچال برویم.


۹۵/۱۲/۰۶
یاسمن رضائیان yaseman rezaeian